چشم آلوده کجا
دیدن دلدار کجا
دل سرگشته کجا
وصف رخ یار کجا
قصه عشق من و زلف تو دیدن دارد
نرگس مست کجا
همدلی خار کجا
کاش در نافله ات نام مرا هم ببری
که دعای تو کجا
عبد گنه کار کجا
یا ابا صالح عجل علی ظهورک
تازگیها یه شعر دیدم که ربطی به انتظار ندارد ولی جالب است ببینید.
پیش از اینها فكر میكردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او كهكشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پیراهن او آفتاب
شعر انتظار
باز هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد و اندازه شده
باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلــــم نالــیدم
باز هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد
باز دوری تو چشمان مرا پر نم کرد
باز هم جمعه شد و چشم به در منتظرم
شاید آورد صبا از مه رویت خبرم
:: شعر از : سمیه ثابت قدم
هنـــــــوزم انتـــــظار و انتـــــظار اسـت هنـــوزم دل به سـینه بیـقـــــرار است هنـــــــوزم خـــواب میبینم به شبــــها همان مردی که بر اسبی سوار است همـــان مــردی که آیـــد جمعـه روزی و این پایــــان خــــوب انتــــــظار است ...
برگرد که بر بهارمان می خندند
یک عده به انتظارمان می خندند
دستانی که به خون آلوده است
گویند که انتظارمان بیهوده است
-:- اللهم عجل لولیک الفرج
چقدر چلهنشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند ـ
به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود(عج)!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هماند ـ سرد و سیاه ـ
غروبها و سحرهاش خستهام کردند
کشاندهاند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند!
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقیام را غروبها آکند...
تو نیستی که قیاممت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش میبالند!
تو نیستی و ... چقدر از زمان من باقیست
چقدر بی تو بگویم، غزل، غزل، یک بند
به چشمهای کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند
به چشمهای کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن ـ شبیه تو ـ باشند
چقدر چلهنشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بی تو سرودن ـ قصیدههای بلندـ؟
سر مي نهم به پاي تو يا صاحب الزمان
جان مي كنم فداي تو يا صاحب الزمان
تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان
صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان
آري صفاي مجمع سوته دلان همه
مي باشد از صفاي تو يا صاحب الزمان
والله بر تمام سلاطين روزگار
دارد شرف گداي تو يا صاحب الزمان
بيگانه است با همه بيگانگان تو
شد هر كه آشناي تو يا صاحب الزمان
مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست
مشمول او دعاي تو يا صاحب الزمان
از ارتكاب هر عملي قصد عاشقان
اول بود رضاي تو يا صاحب الزمان
شكر خدا كه با همه بي لياقتي
دل هاي ماست جاي تو يا صاحب الزمان
ما را براي روز جزا زاد و توشه اي
نبود مگر ولاي تو يا صاحب الزمان
كي مي شود به ديده ما جلوه گر شود
رخسار حق نماي تو يا صاحب الزمان
كي از كنار بيت خدا مي شود بلند
آن صوت جانفزاي تو يا صاحب الزمان
بر اين مريض جان به لب از درد افتراق
كي مي رسد دواي تو يا صاحب الزمان
خود واقفي كه « ملتجي » ات در تمام عمر
دارد به سر هواي تو يا صاحب الزمان
علي اصغر يونيسيان « ملتجي »